من غصه دار غصه های بی قرینم
من کــــربلا را یـادگــــارِ آخرینــــم

من یادگار روزهای خاک و خونم
من یادگار چهره های لاله گونم

من تشنگی را در حرم احساس کردم
یــاد دو دســـتِ خونی عبـــّاس کردم

من کودکی بودم که آهم را شنیدند
دیدم ســرِ جـــدِّ غریبــــم را بریدند

من دیده ام در وقت تشییع جنازه
اسبان دشمن را که خوزده نعل تازه

من با خبر هستم ز باغی بی شکوفه
خورشید را بر نیزه دیدم بین کوفه

گرچه کنون مسموم از زهر هشامم
من کشته ویران ای در شهر شامم

من روضه خوانی در منا بر پا نمودم
خود روضه خوان قتل آن مظلوم بودم

من سوختم از داغ بانوی مدینه
سنگ مدینه می زنم هر دم به سینه

حالا که نقش زهر کین در جسم مانده
از جسم پاک من فقط یک اسم مانده

یا رب قرارم را ز نیرنگش ربوده
در مجلس مستی مرا دعوت نموده

زهر عدو خون کرده قلب آتشین را
گریان نموده چشم زین العابدین را
.
.
.
حبیب الله موحد
 
 

 





تاريخ : دوشنبه 30 شهریور 1394  | 04:50 ب.ظ | نویسنده : زارع-مرادیان | نظرات 0

 

 

بهترین چیزی را که دوست دارید درباره شما بگویند ، درباره مردم بگویید.
بحارالانوار ج ۶۵ ص ۱۵۲ 
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یااَبا جَعفَرٍ یامُحَمَّدَ بنَ عَلِیٍّ اَیُّهَا الباقِرُ یَابنَ رَسوُلِ اللّهِ یا حُجَّةَ اللّهِ عَلی خَلقِهِ یا سَیِدَناوَ مَولانا اِنا تَوَجَّهنا وَستَشفَعنا وَ تَوَسَّلنا بِکَ اِلیَ اللّهِ وَ قَدَّمناکَ بَینَ یَدَی حاجاتِنا...
یا وَجیهاً عِندَاللّهِ اِشفَع لَنا عِندَاللّه





تاريخ : دوشنبه 30 شهریور 1394  | 04:46 ب.ظ | نویسنده : زارع-مرادیان | نظرات 0

 

خجالت می کشم اذان بگویم!

می گفت: «بچه مسلمان باید محکم باشد.» ایشان دستور داده بودند که وقت ظهر هرکجا بودند باید اذان بگویند.

یک روز رو به من کرد و گفت: «شما اذان می گویید؟» گفتم: «نه آقا، خجالت می کشم.»

ایشان گفت: «یک سوال از تو دارم؛ شما چه می فروشید؟» گفتم: «خیار، بادمجان، کدو و...»

آقا پرسید: «آیا داد هم می زنی؟» گفتم: «بله آقا» گفت: «می شود یکی از آن فریادها را هم اینجا بزنی؟»

گفتم: «نه آقا، خجالت می کشم؛ آخر آقا من که جنس ندارم.» حالا اگر سر کار بودم و مثلا خیار داشتم می گفتم خیار یه قرون؛ اما اینجا که چیزی ندارم.

گفت: «آهان بگو من دین ندارم! یک جوان با این هیبت و توانایی و قدرت، خجالت می کشد فریاد بزند الله اکبر، اشهد ان لا اله الا الله، من شهادت می دهم که خدا از همه بالاتر است! خجالت می کشی این ها را بگویی؟! آن وقت خجالت نمی کشی با این همه عظمت، داد بزنی: خیار یه قرون؟!»


شهید سید مجتبی نواب صفوی





تاريخ : سه شنبه 24 شهریور 1394  | 06:46 ب.ظ | نویسنده : زارع-مرادیان | نظرات 0
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 14 :: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >